تبليغاتX
پسری از جنس پاییز

پسری از جنس پاییز

*گاهگاهی خودم راگم میکنم..همه جا را دنبالش میگردم..حتی جیب هایم غافل ازاینکه جیبهایم سوراخ است*

هوای تو


غرق شده ام

در هوای تو

کنار برکه که می شینم

با تو حرف می زنم

می دونم کنارم نیستی

اما حرف زدن با تو که نیستی هم آرامش بهم می ده

خنده داره

اما مسکنی واسه این قلب پر درد

از بی تو بودن می گم

از با تو بودن می گم

نیستی که ببینی چه قدر بی تو بودن دیوانه ام کرده

خل شدم ..اونا می گن

اما من همین و دارم

این و دیگه ازم کسی نمی گیره

بزار هر چی دوست دارن بگن

من با تو خوشم تویی که نیستی

دوست دارم یه بار دیگه به هم بگی ن.ی.ن.ی

نیستی که تو این سرما گرمم کنی

نیستی

دلم بد جور گرفته ..

می خوام یه آرزو کنم

بلند میگم که خدا هم بشنوه

کاش یک یار دیگه می شد تو رو دید

که این قلب رو به زوالم

کمی آسوده بگیره ..او بعدش بمیره




پسر خزان

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آبان 1389ساعت 3:39  توسط A.z  | 

حس

 

حس

حس می کنم

 

 

هنوز گرمای دستشو حس می کنم

دو تایی با هم می اومدیم می نشسیتیم روی میز

به اسمون نگاهی می کردیم .

من می گفتم ..

همه چی آرومه .

من چقدر خوشحالم

اون می گفت

آسمونی نمی دونی..

من تو هوای او غرق می شدم و..

اون تو یاد من .

الان که می بینم اون راست می گفت.

اما من هنوز هم روی اون میز می رم او مشینم.

که به هوای بودن او.

گرمای دستشو حس کنم.

اما چه سود ..

به قول معین که میگه..

گذشته ها گذشته ..مخور غم گذشته به فکر اینده باش .گذشته ها گذشته..

 

اما منم او این گذشته

چه کنم که اینده ام در گذشته .

 

پسر خزان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 2:27  توسط A.z  | 

چه زیباست تنهایی

 

چه زیباست

 

 

چه زیباست تنهایی من..

می بینی مرا..

تنها با خود نشسته ام.

نه دوستی دارم تا دلم می گیره.

می یاد و منو شاد می کنه.

پاییز رو می گم.

چه زیبایی تو

خوشا به حاله خدایت که تو را دارد

حسودیم می شه

اما تو هم مال منی

رهایت نمی کنم

چه روزهایی رو با هم بودیم

یادته..

تو بودی او من..

شبهایی که به خاطر هم گرییستیم.

روزهایی که با هم خندیدیم.

یاد اون روزها بخیر.

خوابم میاد .

نوازشم کون .

می خواهم کنارت بخوابم

کاش تا ابد باشد..

 

 

 

 

پسر خزان

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 1:55  توسط A.z  | 

آغوش

 

 

آغوش

 

 

 

من کودکی بیش نیستم

من هم کمی می خواهم.

کمی اغوش تو..

آغوش می خواهم..

بغض گلویم را گرفته..

می خواهم فریاد بزنم..

اشک بریزم.

اما کو.....

آغوش من..

اونی که تکیه کنم بش کو...

آغوش من .

کو...

وقتی دو کبوتر می بینم ..حسرت می خورم.

وقتی دو عاشق می بینم حسرت می خورم..

کسی را تکیه بر آغوشی می بینم حسرت می خورم.

من که کودکی بیش نیستم.

من هم آغوش می خواهم.

پس آغوش من کو..

آغوشم را می خواهم...

آغوش من کو.....

 

 

 

 

 

 

پسر خزان

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 3:42  توسط A.z  | 

وداع

 

وداع

 

چه وداعی است

این وداع من..

نمی دانم اشک ریزم.

یا که خنده ببر لب نهانم.

هر دو زیبایند..

 

برای تو هر چه کنم کم است

بازم مثه همیشه خودم و دلم و خودم.

می روم.

اما..

جای تو باقیست..

همه خاطراتم با تو باقیست..

می روم..

اما با خاطراتت زندگی باقیست..

 

 

 

پسر خزان

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 2:20  توسط A.z  | 

تو که نیستی

 

وقتی که نیستی

 

 

 

غم دارم به که بگویم..

تنهایم به که بگویم.

شکسته ام به که بگویم

تو که نیستی

به که بگویم

تو که نیستی  بگو به که بگویم

بگو

درد بودم .

مرحمم بودی

تو که نیستی

مرحمی هم نیست

تو که نیستی

دیوانه بودنم هم معنا ندارد ..

تو که نیستی

می بینی چه شده ام..

دیگه قلبم هم دردی نداره

کارم از درد گذشته.

تو که نیستی.

تپشی نداره.

اما تو که نیستی.

ببینی چه شده ام.

ولی..

همیشه در منی ..

با اینکه نیستی..

 

 

 

 

پسر خزان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 3:38  توسط A.z  | 

تقصیر من چیست

 

تقصیر من چیست

 

 

می خواهم انسان باشم.

خنده هایم را می خواهم.می شنوی

شور و شوقم..

کنجکا ویهایم را می خواهم..

کمی جوانی.

این حق من است.

چرا.

چرا هیچکدوم رو ندارم

خدا پس منو یادت رفته..

من

بنده ات

آره

دیگه اشکی واسه فریادم نمونده.برام

دیگه جونی واسه عزرائیل هم ندارم که ببره..

دیگه ساعت.. هم ساعت دقیق رو نمیگه

آخ قلب معصومم..

اون که جز سوختن کاری نکرده

 چرا حقش اینه..

تنها امیدم همین قلبی یه که تو سینمه

اینو از من نگیرین

من آزار بدین

نه اونو

منو به تازیانه بکشین ولی..

به اون چیزی نگین

همین

 همین

 

 

 

 

پسر خزان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 3:46  توسط A.z  | 

پر پر

 

پر پر

 

چه راحت پر پر شدم

چه ساده کشته شدم

به همین سادگی

چه راحت گذشتی از من

این غبار سهم من نیست

این همه تنهایی سهم نیست

چرا

چرا

تا به کی فریاد

تا به کی اشک

تا به کی..

چشمهایم دگر تاب دروغ ندارن

از ناله هایم 

دیگه آسمونم بارون نداره

چه زیباست این پر پر شدن

 دیگه قلبم هم دردی نداره

به گمانم اونم رهایم کرده

اخه چی" این همه غم رو تحمل میکنه

من که جا زدم.

 

اما تو استوار باش

مثل..

 

 

 

 

 

پسر خزان

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 3:50  توسط A.z  | 

سایه

 

سایه

 

 

چه می خواهی از من

چه می خواهی

راهایم کن

بگذار بروم

چه کردم

که این سزایم است

قلبی شکستم

دستی نگرفتم

دردی درمان نکردم

ناله ای را جواب ندادم

پس چرا

رهایم نمیکنی

تا به کی

تا کجا

کمی رهایم کن

کمی همش کمی

به خاطر خودم نه

به خاطر تمام غمهایم

به خاطر قلب شکسته ام

به خاطر روزگار بدم

به خاطر امید نداشته ام

رهایم کن

با تو هستم لعنتی

رهایم کن

 

رهایم کن

 

 

 

 

پسر خزان

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 1:53  توسط A.z  | 

شاید تولد خاطره هاو شاید..

 

شاید

 

شاید تولد..

 

می خوام جشن بگیرم.

شاید تولد...

مهم شدم ...اونم با تو

 

می گن به گذشته فکر کردن مثل دویدن دنبال باد است..

 

اما ..

من همش گذشتم.

می خوام دیروز باشم.

با اون باشم.

خندون باشم.

خیلی خوب بود.

می خوام.

دیروز باشم.

چه ناز بود.

چه زود گذشت .

همین دیروز بود

کاش می شد.

دوباره دیدیش..

اما ....

دیگه دیروز نمی یاد..

اونم نمی یاد.

منم دیگه دیروز نمی رم..

اما فردا رو..

با خاطرات دیروز امروز می کنم..

 

یادش بخیر..

 

دوستت دارم..

و تولدت مبارک..

 

 

 

 

 

پسر خزان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 4:10  توسط A.z  | 

گناهی ندارم

 

گناهی ندارم

 

 

 

گناهی ندارم ولی قسمتم همینه

 

 

م.ا.م.ا بریم بیرون

باشه نی.نی

 

کجا ببینمیت.

 

همون جای همیشگی..

باشه.

..

سلام م.ا.م.ا

سلام گلم.

خوبی من خیلی خوبم.

تو خوبی من بد نیستم.

م.ا.م.ا چرا خوب نیستی.

چیزی شده؟

به من نیمیگی..

ها. 

مگه من اینجا نیستم.

پس خوبه خوب باش.

باشه

م.ا.م.ا بریم یه فیلم ببینیم.

باشه

باشه

..

..

م.ام.ا

م.ا.م.ا

م.ا.م.ا

کجایی.

کوشی..

م.ام.ا

چرا منو از خواب بیدار کردین.

کی بتون گفت بیدارم کنین.

آخه پسرم داشتی تو خواب هم با خودت حرف می زدی هم می خندیدی..

منم ترسیدم  بیدارت کردم..

اشتباه کردی .

بیدارم کردی.

می ذاشتی یکم دیگه بخوابم.

حداقل تو خواب می ذاشتین خوش باشم.

من که با اون خوش بودم.

آخه خوشی یعنی اون

زندگی یعنی اون

می خواست یه چی به من بگه!

یعنی چی می خواست بگه؟

شاید می خواست بگه ..

دوست دارم.

نه.

شاید میخواست بگه

 من دارم میرم.

نه.

شاید می خواست بگه

نی نی

نه..

شاید می خواست بگه..

نمی دونم.

ولی  من تو خواب و خیالم  همش به فکر اینم که دستاتو تو دستام  بگیرم.

ولی حیف از این خواب پریدم که بازم با چشمای کورم به انتظارت بشینم.

 

 

 

 

 

 

پسر خزان

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 4:51  توسط A.z  | 

من دگر من نیستم

 

 

من دگر من نیستم

 

 

اینجا بود .

 

همینجا.

پیش خودم.

با هم بازی می کردیم.

با هم میخندیدیم.

با هم حتی گریه هم کردیم.

من  گفتم اگه بزرگ شدیم ..

تو ماله من میشی یا من ماله تو.

می گفت خو دیونه معلومه تو ماله من..

یاده اون روزا که می افتم می گم چه زود..

بزرگ شدم

و چه زود تنها شدم.

این شاید رسم روزگاره.

به خودم فکر می کنم می گم خوب اون دیگه رفته ..

دیگه باید فراموش کنم مثل خودش ..

اما من مثل اون نیستم

من ..

من دیگر

نمی دانم چه دوست دارم

چه می خواهم.

نمی دانم..

ولی می دانم

که تمام گفتهایش دروغ نبود

بلکه بازی بچه گانه ای بود که مرا از بین برد.

دگر هم بازی ای ندارم ...

من اینجا باخودم.و تنهاییم بازی می کنم..

خوبم اما می دانم روزی خواهم افتاد و دگر بلند نخواهم شد...

این افتادن از این بازی نیست از بغضیست ..

که سالها باید حبسش کنم..

که مبادا مرا رسوا کند....

 

 

بس که کشیدم اه از دل بردنش      آه اگر آهم بگیرد دامنش..

 

 

 

 

پسر خزان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 2:25  توسط A.z  | 

من جوان بودم پیرم کرد و رفت.

 

جوان بودم.

 

 

جوان بودم .

 

آری جوان بودم..

چرا ازاین همه آدم قرعه به نام من افتاده بود.

نمیدانم..

من که داشتم خوب می نواختم سه تار زندگیمو..

من نوازنده بودم ..

اون عاشق نواز من ..نه خود من

آخ که هر کی می شنید دیوانه وار قبطه به این زندگی می خورد و نگاه می کرد..

آخ که وقتی اون می گفت عزیزم ..

دیگه اون لحظه روی زمین جایی نداشت این دل من..

می فهمی چی می گم..

آره می فهمی.

میگفتن خوش بحالت .

کاش..

کاش ما هم مثل تو بودیم.

ولی افسوس که تنها شدم.

چرا نمیدانم..

جز او هیچ چیز نمی دیدم..

جز او نگاهی نمیدیدم.

آه اگر آهم بگیرد دامنش.

تلخی های این زندگی با..

سفید شدن موهایم..

و قلب دردم زیبا تر شده بود.

خنجری از پشت در قلبم فرو کرده بود که توانم را برای راه رفتن هم بریده بود

میگن.

آدمي را رنج، مستعد نيكي ها مي كند..

در مورد من فرق میکرد.

آخ که چه قشنگ گفتن.

این رنج نبود.

این زخم نبود.

این مرگ بود..

آره اتمام روزهای خوش زندگی من بود..

قربون خدا برم ..

می دونه چه جور صبر بنده  هاشو آزمایش کنه..

ولی خدا این صبر برا ایوبت هم زیاده .

من کیم..

روزگاری داشتیم من میگفتم و اون می خندید.

اون میگفت من می خندیدم.

حالا اون میگه من گریه میکنم

من میگم اون. ولی نیست که بشنوه.

از آزار داداناش خوشم می اومد.

من خنگ بگو اون منو برای یه آزار بزرگ و یه ضربه کشنده .

آماده می کرد

ولی من هنوز آماده نبودم که ضربشو زد و منو ..

 

آواره کرد..

دیوانه کرد.

دیوانه کرد.

نه همش از اون بد نگیم.

خوبی هم داشت.

آره تعجب میکنی.

تعجب نکن اونم آدمه.

وقتی که حالم گرفته می شد از زندگی متنفر میشدم.

 

بهم امید میداد

آخه من غلام حلقه گوش بودم..

چه بد چه خوب برا من خوب بود.

اما هر دلی ارزان فروشد این سزای اوست.

اما من گران خریدم..

فروش کار من نبود..

او خود را فروخت..

بنوش زهر حسرت ..ای دل رسوا تو بسوز..

 

چه بگویم جز همین..

بغض تلخی در گلویم کرد و رفت..

 

 

 

پسر خزان

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 4:17  توسط A.z  | 

بیا من تنهام

 

بیا من تنهام

 

 

 

 

دوستش داشتم.

دوستش دارم.

دوستش خواهم داشت..

اما این دوست داشتن بعد از رفتنش جلوه ای دیگر گرفت..

و من دیوانه شدم..

همش شده بود  عادت.

همش شده بود بوسه.

همش عشق.

وقتی نمی شد ببینمش می مردم.

آخ چه روزی بدی بود اون روزی که من نمی دیدمش..

آخ وقتی که می دیدمش از این رو به اون رو می شدم

دیگه کمش دیونگی بود..

وقتی بغلم می کرد..

هیچ احساسی نداشتم..

همه جا سپید می شد..

یه نسیمی می اومد..

جز من او کسی نبود..

منو میبوسید و تو بغل خودش فشار می داد..

نگام می کرد می گفت..منو تنها نذاری ها..

منم یدون هیچ وقفه ای میگفتم نه عزیزم .. من هستم تو هم باش..

چه ثانیه هایی بود ..

اما آخ که وقتی که ترکم میکرد..

 دنیا به کامم نبود

تا وقتی که نمی دیدمش..

خراب..خراب..بودم

وقتی هم که می دیدمش ..

عقل و جانم از زمین رها می شد..

از وقتی رفته دیگه این حس رو ندیدم در خودم..

از وقتی رفته دیگه جون ندارم حتی نفس بکشم.

از وقتی رفته فقط یه خاطره ی بزرگ مونده با یه عکس کوچولو..

منم به همین باقی مانده از او دل بستم و با یادشون شب رو صبح میکنم..

میدانم روزی این خاطره ها را فراموش خواهم کرد..

آری..

آن روز نزدیک است شاید همین فردا زمین را ترک گفتم..

وحتی از من هم خاطره ای نخواهد ماند..

اما جای تو برای آخرین بار اینجا خالیست...

بیا م. ا . م. ا.

بیا..

 

من تنهام م. ا .م ا.

 

بیا..

 

 

 

پسر خزان

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:25  توسط A.z  | 

خرابات

خرابات

 

 

 

 

 

 

میگویند وفا کنی.

وفا می کنند.

خوبی کنی.

خوبی خواهی دید.

کمک کنی.

کمکت خواهند کرد

 

اما داستان من این نیست.

 

این همه غصه من نیست.

 

من .

من جانم را به زیر پایش انداختم.

وفا..

من عهدم  را با جان بستم.

دیگر نمی دانم والاتر از این .هم هست..

کمتر از جانم نبود بر زبانم..

اما نمی دانم چرا عهدش را شکست.

چرا با حیله و مکر مرا عاشق نه طلسم کرده بود.

جز او چیزی نمی دیدم.

جز نگاهش نگاه دیگری نمیدیدم.

اما افسوس که نه دروغ رنگ دارد و نه فریب

این افسانه نبود.

این فرهاد واقعیت داشت..

و این شیرین بود که وفا نکرد..

مرا  شکست.

من هیچ شدم..

و او مانند تمام گناه کاران..

خود را بی گناه تلقی می کرد ..

و من..

هیچ حرفی جز ساده بودنم.

نداشتم..

و این نهایت شکست بود..

 

 

که خود کردم که لعنت.....

 

 

 

پسر خزان

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 3:34  توسط A.z  | 

 

عیدی

 

 

عید

 

 

به من میگن عیدت مبارک.

من میگم.

عید شما هم مبارک..

خنده ای می کنم و ..

می گن چرا می خندی..

می گم..

من عیدی ندارم..

به من میگه چرا اینجوری صحبت می کنی..

می گم..

تو کسی رو دوست داری..

آره. دوست دارم

می گم..

عاشقش هستی

می گه آره..

منظورت چیه..

می گم ..

خوش بحالت همین..

او رفت و من کما کان ...

 

خنده بر لب می زنم تا کس نداد غم دلم را..

 

این عید هم مانند سالهای گذشته..

برای من زرد و پر درد پر از سکوت خواهد بود..

نمیدانم این صبر از کجا آمده..

من نمیتوانم..

یادش که می افتم..

تنم آتیش می گیره..

چه بد بود او ..

من چرا ساده شدم فریب خوردم..

دارم به اون روز نفرت انگیز نزدیک میشم..

شاید اون روز من نباشم..

کاش بر آورده شود..

امسال من. عیدی مانند سالهای گذشته نخواهم داشت..

می دانم انسانهایی هستند که مرا دوست دارند..

اما من جز خودم و تنهاییم دیگری نمیشناسم..

 

تو شادو سبز باش..

 

 

پسر خزان

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 4:0  توسط A.z  | 

من چرا اینجام

من چرا اینجام

 

 

من چرا اینجام..

 

نمیدونم.

خوابم یا بیدار.

نمیدونم.

چرا اینجا سرد شده.

چرا اینجا کسی نیست..

من چرا تنهام..

آهای...

کجایی..

 

آهای کجایی..

من چرا اینقدر گیج شدم..

تقصیر خودم نیست

یه چیزی گم کردم

شاید روحم

شاید تمام لحضات خوبم

و شاید هم زندگی رو

هر چی هست من الان تنهام

خالیم.هیچم.سردم..

کجان اون دستان گرم مهربانت.

کجاست اون آغوش گرم.

کجاست اون شیطنتهای عاشقانه.

کجاست آن دوستت دارم.

کجایی

کجایی..

من ..

من اینجام.

می خوای بری.بازم...

برو..

من اینجام..

 

 

 

پسر خزان

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 1:31  توسط A.z  | 

خودم تنها

خودم تنها

 

 

 

 

بازم جدایی

 

چه تنهایی سختی است

این تنهایی من

 

من خود پاییزم

می دانم

خدایا

 

چرا من

 

این غم هجران رو باید تحمل کنم

چه روز بدی بود

اون روز..

پایان من بود.

در این دنیا..

می گن ..

امید وارباش..

می گن یکمی بخند..

می گن دنیا دو روز..

می گن..

پس چرا .

این دو روز تمام نمیشه

من می خوام برم

 

آخه دیگه اون نیست

 

خدایا

کمکم کن

تحمل کنم

 

به بزرگی تو این بار تنهایی برایم سخت است

 

من دیگه

نیستم...

 

 

 

پسر خزان

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 1:7  توسط A.z  | 

در گذشتم

در گذشتم

 

 

 

در حال گذشت..

در

سر گذشت خود بودم

 

که ناگهان

 

در گذشتم

 

آری .من در زندگی بودم

 

و در گذشتم..

چرا؟

 

نمی دانم

شاید این گونه در طالعم نوشته

اکنون

 

که به پایان می رسم

آرزویی ندارم دگر

 

من خود می آیم

کاش می دانستم

چرا

در گذشتم

راستی..

کسی .

 

پیشوازم نیاید

خودم

راه را بلدم

این است

سر گذشت من

 

من چه بگویم..

 

 

 

پسر خزان

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 3:23  توسط A.z  | 

خودم تنها

خودم تنها

 

 

 

الان..

 

الان با سکوت زندگی میکنم.

می دونی.

یادش بخیر ایام بهاری من..

یادش بخیر

یادمه..

میگفت ..

ما مث همیم..

 ما هم تراز همیم.

نمی دونم شاید بودیم

راستی اگه بودیم..

چرا..

کسی پیش من نیست ..

چرا تنهام..

الان..

 

حتما بازم خواب دیدم..

 

چرا سردمه..

الان..

یادمه ..

 

اون وقتا تا سردم میشد .

می اومد گرمم می کرد..

اما لان..

همه چی ..بی صداست..

ولی.

 روءیای زیباءی بود

 

کجاست اون هم تراز من..

کجاست.

 

 

 

پسر خزان

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 15:26  توسط A.z  | 

دلقك

دلقك=منم

 

 

عمو

چرا ناراحتی!

انگاري مي خاي گريه كني..

من.

 

نه..

 

من به خودم قول دادم ناراحت نشم..

گلم.

من به خودم قول دادم که.

که..

گریه هم نکنم.

می دونی چرا..

آخه من دلقکم.

آره .

الانم که داری من رو میبینی ناراحت نیستم.

از همه مهمتر گریه مم نمی یات.

الان خستم . همین..

یکمی بخوابم خوب خوب میشم..

 

تو ناراحت نباش

من خوبم.

گلم.

باشه عمو ..

زودی بیا باشه.

باشه گلم..

من زود زود می یام..

 

 

کاش بهش دروغ نمی گفتم..

 

 

 

پسر خزان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 1:39  توسط A.z  | 

 

 

رفت

 

کاش آرزو نمی کردم

 

 

اما حالا دیگه شده..

 

و تموم هم شده..

 

 

اما جاش مونده....

 

 

تو برو..

 

 

من اینجام..

 

برو..

برو..

 

 

پسر خزان

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 17:0  توسط A.z  | 

تولد

 

تولد

و تولدی دیگر برای پسری ..

 

از جنس خزان..

 

برگهای زردم هم دارن می ریزن

 

فکر کنم دیگه آخرشه

 

داره تموم میشه

 

تموم میشه

 

 

پسر خزان

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 1:59  توسط A.z  | 

یادگارش

من نمي تونم

 

 

داره سخت میشه .

 

آخه تا کی باید تحمل کنم

 

خدایا من که ایوب تو نیستم

تمامش کن

دیگه نمی خوام نفس بکشم

خلاصم کن

همش می یاد تو فکرم

هر جا نگاه می کنم

می بینمش

بوش داره می یات

رنگ چشماش نمی ذاره بخوابم

خدایا من نیستم

من دیگه نیستم

 

 

 

پسر خزان

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 1:3  توسط A.z  | 

برگرد

 

 

 

عشق اومد سراغم

او با من آشنا شد

ولی یک روز پر زد

گذشت و رفت

من تنها گذاشت تو این اشیونه

برگرد

نذار که پاییز باشه

پایان فردا

عشق

کجایی تنها نشستم

نذار تنها بمونم

برگرد

 

من زندونیم

نذار تو زندون بمونم

برگرد

باز به این خونه

نذار تنها بمونم

برگرد

 

همین

 

 

پسر خزان

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 1:58  توسط A.z  | 

پراوز ي به نام وجود

روح من

 

وقفه اي ايجاد نشد..

تو دو روز اتفاق افتاد.

من خواب و او بيدار  ..

 

تمام بدنم حس مي كرد.

داغ شده بودم.

واي خداي من ..

اين بوي چيست.

نه ..

خداي من..

نه..

بوي جدايست.

 

چرا دارم پرواز مي كنم.

من كه نخواستم..

 

 خوب بودم .

به همين يكم هم راضي بودم..

كه.

نه ..

تازه من شدم..

بذار كمي ديگه بمونه من مي خوامش.

خدا.

نه نمي دمش ..

اگه اونو بگيرين من به كي .

م  ا م  ا

بگم

با كي صحبت كنم ..

به ياد كي خوابم ببره.

به نامش قسم كه فريده بود و بس.

ب باشه

تو برو منم مي خوابم تا ابد ..

 

ديگه خدا بيدارم نكن ..

 

ميخوام فقط خوابش رو ببينم ..

 

همين ...

اگه زياده اگه آرزويه بزرگيه اگه تاوانه سختي داره اگه ...

من به جون ميخرم..

همين

 

به قوله..خودش

ن  ي  ن   ي  م   ا   م    ا

 

 

نيستي كه ببيني

 

داره ميخنده از خوشي ....

خودمم باورم نميشه.

اما .

آره..

 

 

پسر خزان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 2:30  توسط A.z  | 

نگاه نکن به من

 

نگاه نكن

 

گریه دارم میکنم تو میبینی .

 

نه .

نمیبینی.

تو کور شدی...

 

آره منم دل دارم منم بلدم ..

 

می خندم.

 

چه سخته گریه اما من باز هم ..

اون رو پشت دستهام پنهان کردم..

به..

یاد تو یاد او یاد هرکی می افتم ..

سرازیر میشه ..

 

چرا؟؟من هم نمیدونم..

 

اما قشنگه تو هم دوست داری..

منو هنو دوست داری..

 

منم غم یادت رفت...

 

 

 

پسر خزان

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 3:48  توسط A.z  | 

یکم خنده!!

دارم می خندم

 

 

 

خدایا می بینی مرا.

آنگاه که از تو چیزی خواستم..

چه زیبا دادی به من او را ...

چه احساسی داشتم من. آنرور..

خدایا می بینی مرا دارم ..

گریه می کنم و می خندم..

آری ..

بنده ات دیوانه است..خود که می دانی..

چه بود این.. چه بود..

من که آرزوی یک خوب را از تو داشتم ..

و تو فرشته ای را به من هدیه کردی که من .

نمی توانم..

او فریده است و من هیچ ...

او فریدی می خواهد نه من ..

منی که هیچم و پوچم و خاکستری..

همزادش را به او عطا کن و مرا ..

هیچ..

می بینی خداوندا ...که بنده ات دگر نمی خواهد ..

می خواستم و نمی خواستی به من دادی..

می خواهم و دگر نمی خواهم ..

خواستی و به اجبار من او را ببر..

من دگر نمی خواهم...

بگذار کمی در خنده هایم اشک پیدا کنم..

تا کمی مرحم شود ..

می دانی که چه می گویم ..خدایا.

 

در خنده هایش زیبایی را دیدم که من ..

تحملش را نداشتم و او می خندید و من ..

بی مهابا گریه می کردم و گفتم ..

خدا نگهدارت نازنین....

به خود نگاه می کنم و می خندم.. او خوب  می داند چه می گویم..

 

 

پسر خزان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 4:16  توسط A.z  | 

ساده من بودم

 نمي دانم

منم.

به خدا ساده من بودم...

اگر دنبال سنگی کمیاب می گشتم ..

اگر دنبال مرگ می گشتم به زیبایی..

می توانستم او را پیدا کنم..

اگر دنبال ..

اگر دنبال عشق بودم زیبا ترین را می جوییدم اما..

و افسوس..و صد افسوس که من ساده ..

دنبال خنجری ...

نمی دانم ..

اما این را خوب می دانم که دنبال یه همدم..

نه یه پناهگاه نه .یه مسکن روح نمی دانم دنبال چه بودم..

هر چه فکر می کنم ........

هر کنج و کاوی که می کنم نمی دانم ..چرا...

چرا اینگونه شده بودم...

می دانستم روزگار پر از خارست اما من ..من

ساده رفتم تو باغی که پر از خار سبز بود...

خواستم گلی از این باغ پر خار سبز بچینم که..

 دیدم پر دستم خون است ..دیدم اما احساسش نکردم

گفتم سراب عاشقی خون جگر است او چیدم..

خدایا قلبم پر خون شد خدایا ...

خدایا مددی ده مرا ..

سوخت جگرم ..

سوخت ..

کاش ساده نمی شدم

کاش و ای کاش..

آن عاقبت زشت ..

اکنون شده وحشت من ..

دگر نمی توانم خدایا ..

دگر نمی توانم...

حتی از آنانی که دوست دارم وحشت دارم..

که مرا دگر از این بدتر ....

ای کاش مرگ .....

 

 

پسر خزان

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 22:45  توسط A.z  | 

آرامش

 

می خواهم..

 به آرامشی ابدی برسم.

کو.... این آرامش..

من می خواهم او را..

برایم بیابش..

هر چه بیدار می مانم نمی یابم او را..

هر چه می خوابم هم. نمی یابم او را..

در این فکر به سر می برم که آیا این خواسته ی من بود ..

یا آرزوی من بوده..

 که این گونه آشفته شده ام....

نمی دانم چه کسی آرامش مرا دزدیده است ..

آخه چرا مال مرا دزدیده است...

آخه چرا در این دنیا من اینگونه اسیر و درمانده شده ام..

کمکم کنید ...

اما کسی نیست سکوتم را بشنود..

کسی نیست..

و من برای رسیدن به این آرامش جانم را مید هم اما..

اما..

اما..

کاش کسی نجوایم را می شنید و ....

..

 

 

پسر خزان 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 2:1  توسط A.z  |